تبليغاتX
طلبه ای طالب یار
جناب عزرائیل و پوپک گلدره و من و شما............

بنام خدای مهربان

چنین نقل کرده اند که در زمانهای قدیم مردی با حضرت عزرائیل دوست و رفیق شد

و چون در خیلی جاها رابطه بر ضابطه مقدم است

بین این دو دوست قرار بر این شد که جناب عزرائیل قبل از اینکه برای قبض روح دوستش بیاید سه بار پیام و اخطار بفرستد تا این مرد با آگاهی کامل و آمادگی از این دنیا برود

 بعد از سالها رفاقت جناب عزرائیل آمد و گفت دوست گرامی این بار برای قبض روح آمده ام و دیگه  به آخر خط رسیدی

 آن مرد شاکی شد و گفت: ای رفیق بی معرفت مگر قرار نبود قبل از این که جون منو بگیری سه بار پیغام بفرستی؟

 عزرائیل گفت: فرستادم سه بار و بیشتر هم فرستادم مگر خبر دار نشدی؟

 مرد گفت: چه وقت پیغامی به من نرسیده.

عزرائیل گفت :مگر همسایتون مرد خبر دار نشدی؟

 مگر فامیلتون مرد خبر دار نشدی و ختمش نرفتی ؟

مگر اون پسر جوان تصادف کرد و وسط خیابون مرد ندیدی؟

مرده گفت :درسته دیدم خب که چی؟

 عزرائیل فرمود: که این ها همه اخطارو پیغام من بود که تو هم خواهی رفت و باید آماده باشی

وقتی تا چند روز پیش خانم پوپک گلدره رو هرشب در سریال نرگس می دیدم یاد این مسئله مهم می افتادم که این هم اخطار عزرائیله به من........

پوپک

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط علیرضا کیش مهر  | 

مادر آرام کودکش خواباندxxxزیر لب خواند شعر لالایش
بنام خدای مهربان
 

مادر آرام کودکش خواباند
 
زیر لب خواند شعر لالایش
 

گوئیا داشت در کفن میکرد
 
با دو دستش امید فردایش      
 

چشم در چشم کودکش افکند
 
غرق دریای آرزوها شد
 
غنچه سرخ گونه اش بوسید
 
قلبش امیدوار فردا شد
 
طفل بر روی سینه اش چسباند
 
دستهای عروسک خوابش
 
تا که آرام گیرد از این کار
 
لرزش قلب پاک بی تابش
 
شهر خاموش بود و مردم خواب
 
ناگهان سقف آسمان لرزید
 
وای مادر بلند; فرزندم!؟
 
کودکش در میان خون غلطید
 
 
 
دشمن ما ز نور می ترسد
 
همچو خفاش در سیاهی هاست
 
دشمن روشنایی و نور است
 
قلبش آکنده از تباهی هاست
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  
 
شعر از شهید عزیز_علیرضا فیروزی_
2 نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 3:11 قبل از ظهر  توسط علیرضا کیش مهر  |